ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.

انقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود!

نفس عمیقی کشید.

کتاب را گذاشت روی میز کنارش،پتو را تا روی سرش بالا کشید و همونطوری که از ترس میلرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.

ادم فضایی با صدای لرزون تکرار میکرد :

[ نه انسان ها واقعیت ندارند ]

نویسنده : خفگی